قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1475

تاريخ الفي ( فارسى )

ذكر وقايع سال صد و نود و دويّم و سيّم و چهارم از رحلت خير البشر القصّه ، در اين سال و سال نود و دويّم و سال نود و سيّم چندان در عراق و خراسان و عراق عرب و آذربايجان فتنه و فساد پيدا شد كه شرح تفاصيل آن موجب تطويل و ملال مىگردد ، تا آنكه در سال صد و نود و چهارم از رحلت ، مأمون با ابّهت و عظمت از خراسان به عراق عجم درآمد و آن ولايت را نسق و انتظام داده متوجّه عراق عرب گشت تا به نهروان رسيد . در آن موضع ، هشت روز رحل اقامت انداخته فرمان به طلب طاهر بن الحسين كه والى رقّه بود ، فرستاد . در اوايل شهر صفر ، طاهر بن الحسين با لشكرى عظيم به اردوى مأمون ملحقّ گرديد . « 1 » مأمون او را به اعزاز و اكرام تمام تلقى نمود و از آنجا متوجّه بغداد گشت و در شانزدهم ماه صفر ، مأمون به شوكت و عظمت هرچه تمام‌تر به بغداد درآمده . در آن روز ، لباس جميع لشكر او سبز بود و هركه را در بغداد به لباس سياه مىيافتند مىسوختند . بنابراين ، جميع بغداديان لباس سبز پوشيدند . و بعد از هشت روز ، حكم شد كه طاهر بن الحسين مهمّات خود را به عرض رساند تا به مقتضاى مصلحت ساخته گردد . پس طاهر بن الحسين حاجات خود را نوشته به عرض مأمون رسانيد . اوّل حاجتى كه نوشته بود اين بود كه : « ملتمس اين دولتخواه آن است كه امير المؤمنين باز به لباس سياه كه شعار آبا و اجداد ايشان بود و در آن لباس دولت عظمى و خلافت كبرى به ايشان رسيد ، معاودت نمايد . » و همچنين ديگر مهمّات ملكى نوشته به عرض رسانيد . مأمون بعد از اطلاع بر آن ، هيچ جواب نگفت تا آنكه روز شنبه بيست و سيم ماه صفر

--> ( 1 ) . طاهر در نهروان به پيش مأمون رسيد .